زندگینامه سید مرتضی قاضی ‏
تاریخ تولد: 27/11/1330 ‏
شهید راه انقلاب اسلامی ایران دکتر سید مرتضی قاضی فارغ التحصیل رشته پزشکی دانشگاه تبریز در بیست و ‏هفتم بهمن ماه 1330  ‏در شهرستان مذهبی قم متولد شد دوران کودکی را در خانواده ای متدین به دین مبین ‏اسلام سپری کرد. از خصوصیات دوران کودکی ‏ایشان میتوان به رازداری، صداقت، نظم و پشتکار او اشاره کرد و ‏این خصوصیات را از والدین خود و بویژه از والده خود که ‏مظهری از امید، صداقت، رازداری، قناعت و پشتکار بود ‏کسب نموده بود و قطعاً آن مرحومه در تربیت بنیادی مرتضی نقش بسزایی ‏داشته است. مرتضی دوران ‏تحصیلات ابتدایی را به ترتیب در دبستانهای مستوفی، و رشیدیه قم و ظاهر تنکابنی تهران گذراند. علت ‏انتقال ‏مرتضی به تهران در این اوان ناشی از مهاجرت خانواده به تهران بود که به دنبال پذیرفته شدن برادر بزرگتر ‏مرتضی به نام ‏رضا در کنکور دانشگاه تهران عملی گردید. ‏
مرتضی دوران تحصیلات متوسطه را به ترتیب در دبیرستانهای بدر، مروی گذرانید و دیپلم خود را در رشته علوم ‏طبیعی در سال ‏‏48-49  از دبیرستان مروی اخذ نمود. ‏
او به کارهای فنی و حرفه ای خیلی علاقه مند بود لذا تمام تعطیلات تابستانی را به فراگیری کارهای حرفه ای ‏می پرداخت و در ‏بعضی مشاغل حرفه ای به قدری پیشرفت کرده بود که به خوبی قادر به امرار معاش از این ‏طریق بود ولی آرزوی نهائی مرتضی ‏فراگیری فن و علم پزشکی بود که با تمام وجود بدان عشق می ورزید و ‏البته در این رابطه تشویق های مستمر مادر و پدرش نقش ‏اساسی را بعهده داشت. در سال 1349 در کنکور ‏دانشگاهها شرکت کرد و با وجود این که در یکی از دانشکده ها پذیرفته شده بود ولي ‏بدلیل آنکه رشته مزبور ‏پزشکی نبود از ثبت نام در دانشگاه خودداری کرد. ‏
چون معتقد بود نبایستی امکانات زمان و مکان و موقعیتها را به هدر داد. چه بسا کسانیکه علاقمند به تحصیل ‏در همین رشته هستند و ‏اشغال نابجای این مکان و موقعیت به آتیه خوب مملکت که لازمه آن داشتن افراد ‏علاقمند و متخصص و فعال است طبعاً تأثیر نامطلوب ‏خواهد گذاشت.  لذا یکسال  تحصیلی دیگری بطور آزاد ‏به مطالعه و مرور کتابهای درسی دوران دبیرستان گذرانید و در کنکور سال ‏بعد در رشته پزشکی دانشگاه تبریز ‏پذیرفته شد. ‏
جمع نمرات ایشان در حدی بود که اگر جانب احتیاط را رها کرده بود و در جدول انتخاب رشته دانشکده پزشکی ‏دانشگاه تهران را نیز ‏قید کرده بود بدون شک پذیرفته شده بود به هر حال او رشته دلخواه خود را از سال ‏تحصیلی 50-51 شروع کرد ولی چون تصمیم به ‏انتقال، به دانشکده پزشکی دانشگاه تهران داشت لذا پس از ‏موفقیت در امتحانات سال اول دانشکده برای سومین بار در کنکور دانشگاه ‏شیراز پذیرفته شد که پس از بررسی ‏و مشورت با افراد ذیصلاح از تغییر دانشکده پزشکی خودداری نمود.‏
‏ وضع تحصیلی او در دانشکده بسیار خوب بود بطوریکه در سالهای اولیه دانشکده به علت بالا بودن معدل از ‏پرداخت شهریه معاف ‏شد. خانواده هم با ارسال مستمری ماهیانه یک زندگی ساده دانشجوی را برای مرتضی ‏میسر می ساختند. صفات قناعت و مناعت ‏بقدری  در مرتضی بارز بود که از قبول کمک هزینه تحصیل از ‏برادرش نیز خودداری می کرد.  از همان مستمری ماهیانه نیز مبلغی ‏پس انداز می کرد و غالباً صرف خرید کتاب ‏می کرد.  در سال آخر دانشکده (دوره انترنی) که نیز مبلغی به انترنها پرداخت می شد از ‏قبول همان مستمری ‏ماهیانه نیز از خانواده اجتناب می نمود. ‏
یکی از حوادث تلخ دوران دانشجویی مرتضی فوت مرحومه والده اش بود که آنچنان که خودش تعریف می کرد ‏ضربه بزرگی بر ‏مرتضی بوده است .چون مادرش پناهگاه بزرگ روحی او بوده و هرگاه که از جریانات زندگی ‏متأثر می شد، با یک سفر کوتاه به ‏تهران تجدید قوای روحی می کرد و با روحیه ای شاد و مصمم به فعالیتهای ‏تحصیلی و سیاسی خود ادامه می داد. ‏
سرگرمی او در دوران دانشجویی علاوه بر مطالعه کتب مختلف، ورزش کوهنوری و دو میدانی بوده و معتقد بود ‏حتی ورزش باید به ‏گونه ای انتخاب شود که در جهت خودسازی انسان مفید واقع گردد.  در مورد کوهنوردی ‏معتقد بود که علاوه بر ارمغان آوردن ‏سلامتی جسم، موجب می شود که انسان در کوه فرصت تفکر و اندیشیدن ‏داشته باشد و به بررسی اوضاع و احوال خود و محیط ‏اطراف خود بپردازد و طبعاً موقعی که به موازات تقویت ‏جسم، روح نیز تقویت شد، امکان حداکثر بهره دهی و کارائی را می دهد. ‏
در طول سالهای آخر دوران دانشجوئی، مقارن ایامی که رژیم منفور پهلوی مکرراً  به دانشگاه تبریز حمله ور می ‏شد و موجب ضرب ‏و جرح و کشتار دانشجویان مخالف رژیم می شد. بیش از هر زمان معتقد به ایجاد یک ‏تشکیلات نظامی مخفی در ایران بود و معتقد ‏بود که حرکت انقلابی توده مردم زمانی سریع به نتیجه می رسد ‏که سه رکن اعتقادی، سیاسی و نظامی به موازات هم سازمان پذیرفته ‏و رشد نماید و شاید دلیل آنکه بیشتر ایام ‏فراغت را در کوه به سر می برد و به اتفاق دوستان همفکرش با یک جیره غذائی ساده به سر ‏می برد آماده ‏سازی خویش برای یک مبارزه مسلحانه بود آنطوری که تنها خواهر مرتضی ابراز می دارد مرتضی از سفره ‏های ‏رنگارنگ  گله مند بود و همیشه سعی داشت که از غذاهای ساده به اندازه حداقل نیاز استفاده کند. از اتفاقات ‏دیگر سالهای آخر ‏دانشکده مسافرت برادر بزرگش رضا به انگلستان بود که برای گذراندن دوره تخصصی راهی ‏این دیار گردیده بود آنطوری که دوستان ‏نزدیک مرتضی نقل می کنند، او همواره نگران بوده است که مبادا ‏اقامت چند ساله برادر در انگلستان تغییری در روش و منش او ‏بدهد. ‏
لذا وقتی که برادرش پس از قریب چهار سال به ایران مراجعت می کند مرتضی در نهایت خوشحالی به دوستان ‏ابراز می دارد که ‏برادرم همان خودش برگشته است و تغییرات منفی در اعتقادات او نیافته ام آنطوری که استنباط ‏می شود پس از فوت مادرش، شوهر ‏خواهرش و خواهر مرتضی که افرادی متدین و متعهد و خود ساخته هستند ‏به همراه پدر  مرتضی خلأ موجود ناشی از فقدان مادر را ‏پر می نماید و در این راه نیز موفق بوده اند. به همین ‏دلیل علاقه ای که مرتضی به شوهرخواهرش داشته چیزی در ردیف علاقه به ‏برادرش بود. یکی از عوامل ‏سازندگی مرتضی، شروع رنسانس مذهبی در ایران بوسیله آیت الله العظمی امام خمینی بود و مرتضی از ‏طریق ‏مطالعه نوشته های بزرگانی، چون حضرت امام،  بیش از پیش با اسلام راستین آشنا شد و همواره  از روحانیت ‏مترقی و مبارز ‏حمایت می کرد و در عوض با هر نوع عمل قشری و ارتجاعی با تمام وجود مخالفت می نمود.  ‏پس از پایان دوره دانشکده در تاریخ ‏‏22/5/57 جهت گذرانیدن دوره خدمت نظام وظیفه به سربازی رفت. او ‏چندبار به خواهرش ابراز میکرد که خدا وسیله ای فراهم کند ‏که یک سربازی دل چسبی انجام دهم و از  انجام ‏خدمت وظیفه در چنان سازمان ارتشی اکراه داشت .‏
به هر حال مرتضی احتیاج به آموزش نظامی داشت و مشتاقانه در کلاسهای اسلحه و سایر دروس نظامی ‏شرکت می جست  و پس از ‏پایان دوره آموزشی نظامی به علت سطح نمره او مأمور خدمت در درمانگاه ستاد ‏بزرگ ارتشتاران می شود. این محل درست همان ‏جایی است که به مرتضی فرصت تجزیه و تحلیل وضع ‏امرای ارتش را می دهد و طی همین بررسی ها بود که مرتضی امیدوار شده ‏بود که امکان تسلط مردم بر ارتشی ‏که جز زرق و برق ظاهری نشانی از آمادگی روحی ندارد، به سادگی میسر است. ‏
به نظر مرتضی ارتش شاهنشاهی ایران، ارتشی بی آرمان و بی هویت بود که در حدود رفع مسئولیت کارائی  ‏داشت و در مقابل ملتی ‏به پا خاسته که قبل از خارج شدن از منزل،  جوانهایش غسل شهادت می کنند و کشتن ‏و یا کشته شدن را در هر حال پیروزی می ‏دانند، تاب مقاومت ندارد. ‏ ‏
پس از آزادی آیت الله طالقانی از زندان شاه پلید، مرتضی به صف پیروان ایشان می پیوندد و با ایشان ارتباط ‏مستقیم برقرار می سازد. ‏تا قبل از پیروزی قیام ملی اقدام به افشاگری اوضاع داخلی ستاد بزرگ و رکن دوم ‏ارتش می نمود. مرتضی پس از دریافت فرمان عام ‏امام خمینی دامّه برکاته به ارتشیان مبنی بر پیوستن به ملت ‏و ترک ارتش به محضر مرحوم آیت الله طالقانی مشرف می شود و کسب ‏تکلیف می کند و بعلت فعالیتهای ‏شدید مستشاران نظامی آمریکایی در ارتش، اجازه می خواهد که نسبت به انفجار و انهدام قسمتهای ‏حساس ‏ستاد بزرگ ارتشتاران به کمک دوستان اقدام کند، که آیت الله طالقانی می فرمایند: ‏
فعلاً صلاح نیست چون احتمال دارد جزو کشته شدگان افرادی باشند که مومن به انقلاب باشند و بهتر است ‏شما در ستاد باقی بمانید و ‏از تاریخ کودتا و نحوه اجرای آن اطلاعاتی کسب کنید و مرتضی به محل خدمتی ‏خود برمی گردد و به کسب اطلاعات مشغول می ‏شود ولی چون پس از ورود ژنرال  هایزر آمریکایی از نظر ‏حفاظتی مرتضی در تنگنا قرار می گیرد. تمرّد می کند و محل خدمت ‏خود را ترک می کند. ‏
چون همواره امکان دستگیری وی وجود داشت قبلاً پیش بینی های لازم نظیر تنظیم وصیتنامه را نموده و اکثراً ‏با نیت شهادت از منزل ‏خارج می شد. در تمام مدت فرار مرتضی، عوامل رکن 2 ارتش  و مأمورین ساواک ‏مشغول ایجاد مزاحمت برای خانواده مرتضی ‏بودند. این فعالیتها مقارن ایامی بود که دولت غیرقانونی اذهاری و ‏بختیار دچار یک حالت جنون شده بودند و  حتی از حمله به ‏بیمارستانها و ضرب و جرح و کشتار بیماران و کادر ‏پزشکی بیمارستان مضایقه نمی کردند،  مرتضی به ضرورت ایجاد مراکز ‏درمانی زیر زمینی اعتقاد پیدا کرده بود ‏و در ارتباط  این ایده با افراد ذیصلاح تماسهائی برقرار نموده بود و همزمان مشغول یاد دادن ‏تزریقات و ‏کمکهای اولیه به جوانان فامیل خود بود. به موازات اینگونه فعالیتهای، با همکاری یک مهندس متعهد و جوانان ‏همفکر نسبت ‏به تهیه بمبهای آتش زا و تخریبی اقدام نموده  و بمب ها را در بیابانهای اطراف قم آزمایش می ‏کردند تا بهترین نوع را انتخاب و نسبت ‏به تکثیر آن اقدام کنند. ‏
روزی که سفر تاریخی رهبر عالیقدر انقلاب اسلامی ایران آیت الله العظمی امام خمینی دامه برکاته پس از 15 ‏سال تبعید غیرقانونی  ‏از پاریس  به تهران انجام می شد در حالیکه مرتضی از خوشحالی و غرور در پوست خود ‏نمی گنجید در مراسم استقبال از امام ‏شرکت جست و آن استقبال بی نظیر در تاریخ ایران را خاطره ای فراموش ‏ناشدنی می دانست. در تام مدتی که امام در تهران اقامت ‏داشتند مرتضی در تماس نزدیک و مستمر با دفتر ‏امام در تهران بود. هنگامیکه دولت مزدور و دست نشانده بختیار درصدد اجرای ‏طرح کودتا برآمد و طبق نقشه ‏قبلی مستشاران آمریکایی اعلام حکومت نظامی از ساعت 16 نمود به فرمان آگاهانه رهبر عظیم الشأن  ‏انقلاب. ‏مرتضی به همراه بقیه مردم قم به خیابان رفت و در خنثی کردن این توطئه ننگین نقش خود را ایفا کرد. فردای ‏آن روز نیز ‏باتفاق دوست و همسنگر خود برای کمک به مجروحین بیشمار مردم راهی تهران شد. ‏
‏ پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، به فرمان آیت الله طالقانی، مرتضی مجدداً به محل خدمت قبلی خود ‏مراجعه نمود و  فعالانه به ‏بازسازی درمانگاه ستاد بزرگ ارتشتاران مشغول گردید. ‏
در همین اوان که به فرمان امام خمینی دامه برکاته و تصویب شورای انقلاب سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ‏ایران تأسیس  گردید ‏مرتضی از بدو تأسیس آن داوطلبانه به کار در درمانگاه پادگان ولیعصر تهران پرداخت. ‏چون همواره به ایجاد یک نیروی نظامی که ‏بدست ملت تأسیس شده باشد و با فکر ملت سازماندهی شود و با ‏فرماندهان ملی با تکیه به اعتقادات مذهبی و ملی مثل کوه در مقابل ‏دشمنان ملت ایران ایستادگی کند  و ‏معتقد بود .‏
همزمان معتقد بود که بایستی از اصلاحات بنیادی در ارتش فعلی یک لحظه نیز غافل نبود. مرتضی  صبحها در ‏درمانگاه ستاد بزرگ ‏ارتشتاران کار می کرد و بعد از ظهرها نیز مشتاقانه در درمانگاه ولیعصر مشغول بود. ا و به ‏قدری به کار بعدازظهر خود علاقمند بود ‏که حدی بر آن متصور نیست. در تابستان که مدت هشت روز مرخصی ‏از ستاد بزرگ داشت به جای رفتن به مسافرت و یا استراحت، ‏وقت خود را در درمانگاه پادگان ولیعصر تهران ‏صرف می کرد و در مقابل اصرار برادرش حاضر به مسافرت به شمال نشد و گفت: ‏
بعلت شیوع بیماری آنژین در پادگان تعدادی از برادران پاسدار در ناراحتی به سر می برند و من قادر به ترک ‏کردن آنها ولو برای ‏یک هفته نیستم.  وقتی برادر مرتضی به او پیشنهاد شرکت در امتحان رزیدنتی در رشته ‏جراحی عمومی که همواره مورد علاقه ‏مرتضی بود، کرد. مرتضی آنرا در شرایط فعلی مملکت جایز ندانست. ‏بدلیل اینکه در بسیار از مناطق کشور حتی طبیب عمومی به حد ‏کافی وجود نداشت و بچه های مردم در اثر ‏بیماریهای سهل العلاج مانند اسهال میکروبی تلف می شدند.  او صرف چهار سال وقت ‏برای گذرانیدن دوره ‏تخصصی را، فراموش کردن مردم نیازمند تلقی می کرد. ‏
البته به هیچ وجه تربیت نیروی کار آزموده و ماهر ایرانی را نفی نمی کرد و آنرا شرط عدم وابستگیها به غرب و ‏یا شرق می دانست ‏و بارها این حقیقت تلخ را گوشزد کرده بود که میهن ما که روزی مشعلدار علوم و فنون از ‏جمله پزشکی بوده است چرا اینگونه چشم ‏نیاز به دروازه های خارج دوخته است. این ننگ را چگونه می توان ‏توجیه کرد که افرادی برای عمل جراحی لوزتین عازم خارج از ‏کشور می شوند. ‏
به هر حال مرتضی پس از مطالعه وضع بهداشتی استانهای مختلف تصمیمی می گیرد که عازم استان سیستان ‏و بلوچستان شود تا حد ‏توانایی خویش مرهمی بر زخم هموطنان محروم سیستانی بگذارد ولی بعلت تحولات ‏اخیر و تحمیل جنگ در منطقه کردستان مرتضی ‏تصمیم می گیرد که موقتاً به کمک مجروحین  حوادث ‏کردستان بشتابد و در این تصمیم به قدری راسخ بود و برای عزیمت عجله داشت ‏که  حتی برای بستری نمودن ‏پدر خویش در بیمارستان   به منظور انجام عمل جراحی، تأمل را جایز ندانست چون به خوبی واقف بود ‏که اکثر ‏مجروحین منطقه را  در صورت مراقبت های صحیح پزشکی می توان از مرگ نجات داد و به پدرش صریحاً ‏گفته بود که پدر ‏جان شما در شهر زندگی میکنی که در خیابانهاي آن مطبها و کلینیکهای تخصصی وجود دارد ‏آیا سزاوار است که من در چنین شهری ‏فارغ و آسوده باشم و مجروحینی که با کمک های اولیه پزشکی قابل ‏درمان هستند، بمیرند. ‏
بدین ترتیب پدرش متقاعد می شود که مرتضی عازم کردستان بشود . مرتضی ترتیب بستری شدن پدر  را در ‏بیمارستان می دهد و با ‏پزشک جراح هم درباره پدرش سفارشات لازم را می کند و عازم کردستان می شود. ‏
‏ خواهر، شب قبل از حرکت مرتضی پیش او می ماند و کوله بار سفر او را می بندد. ‏
خواهرش نقل می کند؛  چون مرتضی بدون قرآن و کتاب نمی توانست زنده بماند،  نصف بیشتر ساکش  کتاب ‏بوده است. ‏
هجرت مرتضی از تهران در تاریخ 14/6/58 انجام میشودو در تاریخ 16/6/58 بوسیله تلفن از حال و احوال خود، ‏خانواده اش را ‏مطلع می سازد و پس از آن دیگر پیامی از مرتضی به خانواده نمی رسد. با اخبار ضد و نقیضی که ‏از منطقه کردستان آورده می شد، ‏گمان برده می شود که مرتضی به گروگان گرفته  شده است و خانواده او در ‏نگرانی عمیقی به سر می برند. به هر حال اطلاعات ‏بدست آمده درباره مرتضی حکایت می کند که او به ‏سرپرستی یک تیم امداد پزشکی به مهاباد اعزام گردیده است. و یکی از همکاران ‏مرتضی که او هم داوطلبانه ‏در بوکان به خدمت پزشکی اشتغال داشت نقل می کند که با وجودی که مدت مدیدی بود که همدیگر را ‏ندیده ‏بودیم و این دیدار در آن شرایط بسیار جالب و مغتم بود ولی مرتضی بقدری مشتاق بود که زودتر به کمک ‏مجروحین بشتابد که ‏تنها حدود نیم ساعت در بوکان توقف کرد. ‏
وقتی مرتضی به همراه تیم خود به مهاباد می رسد ملاحظه می کند که یک تیم امداد پزشکی دیگر قبلاً در ‏مهاباد مستقر شده و به خوبی ‏مشغول انجام وظیفه  است. در مهاباد به مرتضی گفته می شود که در سردشت ‏احتیاج مبرم به گروه امداد پزشکی است.  لذا مرتضی ‏پس از مشورت با اعضا تیم تصمیم می گیرد راهی ‏سردشت بشود. لذا این تیم به همراه کلیه تجهیزات فنی خود عازم سردشت می شوند ‏و در دروازه شهر مهاباد از ‏پاسگاه ژاندارمری در مورد امنیت جاده مهاباد به سردشت تفحص می کنند و پس از اطمینان از امنیت جاده ‏به ‏راه می افتند ولی متأسفانه پس از طی 65کیلومتر در محاصره مسلحانه مزدوران  حزب دموکرات قرار مي گيرند. ‏
فردی که ظاهراً نقش رابط حزب دموکرات را داشته است از اعضاء تیم می خواهد که تسلیم شوند و مرتضی در ‏پاسخ می گوید که ما ‏برای نبرد مسلحانه نیامده ایم که تسلیم شویم. ما تعدادي پزشک و پرستار و تکنسین ‏پزشكي هستیم كه از تهران براي انجام امور پزشكي ‏به اين منطقه  حرکت کرده ایم. لذا در صورتی که مجروح ‏یا بیمار دارید برای کمک همگی آماده هستیم. ‏
شخص رابط به منظور رسانیدن پیام می رود و برای مدت طولانی از او خبری نمی شود. سرنشینان آمبولانس ‏مشاهده می کنند که به ‏مرور بر تعداد محاصره کنندگان افزوده می شود و با سلاحهای سبک و سنگین که در ‏اختیار دارند  امکان حمله وحشیانه وجود دارد. ‏لذا افراد تيم از سرپرست تیم می خواهند که سریعتر مذاکرات ‏تعقیب شود. مرتضی به منظور یافتن فرد رابط از آمبولانس پیاده می ‏شود ولی پس از طی چند قدم بطور ‏ناجوانمردانه ای هدف رگبار گلوله قرار می گیرد.  گلوله ای قلب مرتضی را در حالی می شکافد ‏که همانند جدش ‏فزت و رب الکعبه  می گفت و شهادتین را از دهان پرخون بیرون میداد،  به سوی لقاءالله عروج می کند. چون ‏وانت ‏آهوی  متعلق به این تیم هدف قرار می گیرد و با سلاح آرپی جی هفت آنرا منهدم می کنند سایر برادران ‏تیم نیز به سرعت پیاده می ‏شوند تا پناهگاهی بیابند که ضمن آن یک برادر تکنسین شهید و برادر تکنسین ‏دیگر از ناحیه پا مجروح می شود. ‏
پس از اسیر شدن بقیه افراد تیم، اسراء دو درخواست مطرح می کنند  اول اینکه اجازه یابند تا برادری که از ناحیه ‏پا مجروح شده ‏جراحی نمایند و دوم اینکه اجازه یابند تا برادران شهید خود را دفن کنند. ‏
درخواست اول را این جانیان وحشی و مزدور با شلیک گلوله ای به مغز مجروح اجابت می کنند و در مورد ‏درخواست دوم به بهانه ‏اینکه وقت کافی نیست امکان دفن اجساد شهدا را به یاران آنها نمی دهند .‏
بقیه افراد گروه بعد از تحمل شکنجه های وحشیانه، در طویله ای در کنار احشام زندانی می شوند و پس چندین ‏روز راه پیمایی و آزار ‏و اذیت، بالاخره آنها را آزاد می کنند. ‏
در پایان از خداوند بزرگ خواستاریم که لیاقت پاسداری از خون شهدا گلگون کفن انقلاب اسلامی ایران را به ما ‏عطا بفرمایند و ‏شهادت  در راه این آرمان مقدس را نیز نصیب همگی ما بنماید انشاءالله. ‏